تبليغاتX
مثل تــموم عــــــالم؛حال منم خــــرابه
صفحه نخست | آرشيو مطالب | پروفایل مدیر English / العربیة / French
Translate This Page To English
تبدیل هذه الصفحة إلی لسان العربیة
Traduire cette page en français
اندازه قلم: گ گ گ
:تغییر رنگ
از این قسمت می توانید رنگ این صفحه را سفارشی سازی نمایید. تنها بر روی رنگ مورد علاقه ی خود کلیک کنید.


میدمت دست افغانیها که گوشاتو ببرن... 
موضوع: اخبار جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 19:13

همیشه میدیدم که مامانای ایرانی برا ترسوندن بچه هاشون از افغانیها  کمک بگیرن..اما این طرز فکری که به بچه ها در همون سالهای اول زندگی شون بهشون تلقین میشه در آینده به راحتی عوض نمیشه.خودم چند بار دیدم چند کودک ایرانی  از دور به کارگران افغانی اشاره میکردند و بهم میگفتند که مامانم گفته افغانی ها گوش آدمارو میبرن نباید نزدیکشون بشی....

داستان قشنگی از مهدی بیگی (تهیه کننده در بی بی سی) گویای این موضوعه:


در کودکی شیطانی که می کردم

 مادرم می گفت:" میدمت دست این افغانی ها

 که ببرند گوشهایت را ببرند...

بالاخره مادرم از شیطانی های من به تنگ آمد و مرا به یکی از آنها داد. او هم مرا کشان کشان به زیرزمین خانه اش برد. زار زار گریه می کردم و از او می خواستم که رهایم کند. اما او می خندید و می گفت: " آدمت می کنم. آدمت می کنم.."دو نفر دیگر هم به کمکش آمدند. دستهایم را گرفتند و نگه داشتند. برق چاقویش چشمانم را زد. گوشهایم را لمس کرد. داشتم سکته می کردم. چاقو را روی گوشم گذاشت و می خواست ببرد که یک مرتبه از خواب پریدم.ا ز خواب لولو پریدم. خواب لولو!

در کودکی شیطانی که می کردم مادرم می گفت:" میدمت دست این افغانی ها که ببرند گوشهایت را ببرند" همیشه با خودم فکر می کردم آنها با این همه بچه ای که می دزدند یا گوشی که می برند چه می کنند؟

فکر می کنم مادر مادرم هم به او همین حرفها را زده بوده. بالاخره لولو داشت قدیمی می شد و حنایش دیگر برای بچه ها رنگی نداشت. پدر و مادر ها هم دنبال لولوی جدید می گشتند تا بالاخره سرو کله مهاجران افغان پیدا شد.

لولوی من و خواهرم هم کارگران افغانی بودند که در یک کارگاه خیاطی در کنار مادرم کار می کردند. مادرم سالها از این لولوهای بی آزار و مهربان در تربیت ما مدد گرفته بود. اما حالا چطور؟

 متن کامل در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: افغانها, کارگران افغان
ادامه مطلب

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

دوستی در مقابل عشق... 
موضوع: روزمره جمعه یکم اردیبهشت 1391 21:5

مدعیان رفاقت بسیارند.تا پای رفاقت درمیان نباشد هر کسی از راه رسیده نرسیده مدعی عشق است.رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید.چشم ها  همه چیز را لو میدهند.حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای.دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است.کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد....

دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است.

دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو.

دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تاکسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی.

ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و... نیست.معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است.

و حرف آخر :

دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست.دوستی مثل بوییدن یک سیب است.بدون آنکه به آن گازی بزنی و عشق گاز زدن سیب است...یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی...


پ.ن:دوستای خوب به راحتی بدست نمیان که راحت از دستشون بدیم/
برچسب‌ها: دوستی, عاشقانه

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

ما آدما... 
موضوع: روزمره دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 23:19
اکثر ما آدما ،تکرار میکنم، اکثر ما آدما از نظر ساختاری دارای سه قسمت هستیم.

یک قسمت بیرونی ما است:مثل یک شیر قوی، با جذبه و شکست ناپذیر جلوه میکنیم.غافل از اینکه در درون ما(همان قسمت دوم)  روباهی دم تکان میدهد که ترسو تر از بچه آهو، با کوچکترین ناملایماتِ زندگی خیز برمیدارد و دست و پایش را گم میکند. قسمت سوم یک ضایعه کوچک در مغز ما است که بارزترین عملکردش هنگام سخن گفتن ماست و به دوگونه عمل میکند.زمانی که به وضوح حق با دیگری است و یا جایی که سخن در مورد مساله ای است که ما هیچ گونه ،هیچ گونه اطلاعی از آن نداریم ،این ضایعه به ما فرمان سخن وری های آنچنانی میدهد ،مبادا مردم فکر کنند ما لال هستیم . زمانی دیگر هنگامی است که کسی یا کسانی دارند حق مارا پایمال میکنند و مکان ،مکانِ اعتراض و لحظه ،لحظه ی عصیان است ،که باز همان ضایعه به ما تشر میرود که " بنشین سرجات، انقدر زر نزن ...

ما دو راه بیشتر نداریم ...یا باید با این چند گانگی تا آخر عمر زندگی کنیم ...یا تغییری در خودمان بدهیم..که البته هر دو مشکل است.


پ.ن:(من رو ببخشید امروز از اون روزهایی بود که باید یک تلنگر به خودم و بعضی از آدم ها میزدم .با اینکه یکی چند بار در گوشم گفت : بنشین سرجات، زر نزن...)



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

به نیت کتک زدن افغانی ..... 
موضوع: روزمره جمعه چهارم فروردین 1391 18:28
   

    وقتی یه فرد ایرانی به خاطر کار اشتباهی که از طرف ما مهاجرا سر میزنه ؛ عصبانی میشه تا اون همشهری رو کتک کاری نکن نمیشه.افغانی فلان فلان شده پر رو شده .فلانت میکنم چنانت میکنم...و خلاصه از این حرفا...حالا اگه اون کارهم اشتباه نباشه هزارتا کار نکرده رو هم میندازن گردنش و بعد براش همون جا حکم صادر میشه و در جا هم توسط نیروی محلی حکم اجرا میشه.

    اون روز غروب روی داربست بودیم .مشغول سنگ کاری نمای ساختمان.ارتفاع خیلی زیاد بود و به همه جا دید داشت.کنار ماهم یه ساختمان بلند و نیمه کاره بود که عده ای اون جا مشغول کار بودن.البته اونا داخل کارمیکردن.پسر جوونی با موتورش توی خیابون هی بالا پایین میرفت.ازین تریپ های چاله میدونی؛ با سیبل های بزرگ.برا خودش لاتی بود.اون روز باد هم نسبتا زیاد بود.وقتی از زیر ساختمان کناری ما عبور میکرد؛ناخداگاه یه تیکه ی کوچیک از سفال روی شونه ی جٰوون خورد.بلافاصله ترمز زد.موتور رو پارک کرد و با عصبانیت شروع کرد به فحش دادن.افغانی فلان شده؛چرا حواست رو جمع نمیکنی؟الان میام فلان میکنم چنان میکنم.خلاصه هرچی از دهنش در اومد گفت.تا اینکه با چاقوی کوچکی که توی دستش بود ؛ رفت جلوی ساختمان و داد میزد که بیاین پایین فلان فلان شده ها...

     ما از اون بالا داشتیم همه چی رو نگاه میکردیم و داشتیم آماده میشدیم بریم پایین تا جلوی دعوا رو بگیریم.گفتم الانه که همشهری های مارو حسابی اذییت بکنه.مطمئنا عمدا سفالشون رو به پایین پرت نکردن.حالا هیچ چیش هم نشده بود با یه تیکه کوچیک سفال.ولی خب با خودش گفته بوده برم یه گوش مالی به چند تا افغانی بدم.همون طور داشت به افغانی فحش میداد و منتظر بود که از ساختمون بیان پایین.چند قدمی به داخل ساختمون رفت و برای چند  لحظه کامل از دید ما محو شد.برای چند لحظه سکوت....

    ناگهان جوونک محکم به سمت بیرون پرت شد و و کف خیابون افتاد.ضربات بیل و میل گرد بودند که روی بدن جوون فرود می اومدن و بدنش رو بوسه ی خشم میزدند.چنان فریاد میزد و کمک میخواست که صداش به آسمون هفتم میرسید.بله ؛سه تا جوون کارگر تا میتونستند داشتن آقا رو کتک میزدند .اونقدر با بیل محکم میزدند که وقتی صداش بلند میشد من دردش رو احساس میکردم.جوون دیگه نایی نداشت من فکر کردم بیهوش شده.با دخالت مردم بلاخره اون سه تا کارگر دست از سر اون جوون برداشتند.حسابی داغون شده بود و اصلا نمیتونست روی پای خودش بایسته.از خون های روی دستش معلوم بود که خیلی آسیب دیده.همون لحظات آخر که توی بغل مردم بود خیلی مظلومانه و گریه کنان میگفت:آخه چرا سفال رو پایین پرت میکنید....لحنش طوری بود که انگار دیگه از اون کارگرها شکایتی نداره.

    حالا اصل قضیه رو بگم: اون کارگر ها اصلا افغانی نبودندو همگی لُر بودند. جرات میخواد آدم به لُر خسته فحش ناموس بده.که عاقبتش هم همینه.جوونک فکر کرد که اونا هم افغانی هستن و رفت تا ......اما حسابی لُر ها بهش حال دادن.حسابی کیف کردم.وقتی اون کارگر ها هم از پایین ساختمون ما رد میشدن بهشون گفتم دمتون گرم.دیگه به نیت کتک زدن افغانی قد علم نمیکنه...


پ.ن:خستگی اون روز از تنم در اومد...

 



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

این بهار 
موضوع: روزمره یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 20:41
با خودم فکر کرده بودم این بهار که بیاید بزرگتر شوم ؛کمتر بخندم بیشتر غصه بخورم و دیگر از روی جدول های کنار خیابون راه نرم و در عوض یک جدول سودکو را که ازش متنفرم کامل حل کنم.

یادش بخیر ؛ توی دوران مدرسه هفته ی آخر که میشد همه قول و قسم میخوردیم جمعا نیایم مدرسه .

فردا که میشد همه اومده بودن ببینن کی نیومده...!!!

یعنی عاشق اون اتحادمون بودم ها....

بهار امد بیشتر و بیشتر فکر کردم دنیای بچه گانه ام را دوست دارم ؛‌من زمینی نیستم نه اینکه لایق آسمانی بودن باشم  ؛ معلقم بین زمین و آسمان . ناخواسته وارد دنیای بزرگتر ها شدم غصه ها و جدول و کفش ها و رسم و رسوماتش را دوست ندارم . آن قدر بچه می مانم تا روزی که به خود آیم و ببینم روزگار...


پ.ن :چقدر دلم میخواد نامه بنویسم و تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف ؛ فقط کاش کسی جایی منتظرم بود...


برچسب‌ها: بهار, سال نو, سال جدید

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

این تبعیض نیست؟! 
موضوع: روزمره جمعه دوازدهم اسفند 1390 19:54
 
یه خاطره براتون بگم شما قضاوت کنید:

توی کلاس آمار حدود ۴۰ تا دانشجو بودیم . بین این ۴۰ نفر فقط منو دوستم افغانی بودیم.یعنی ۲ نفر.خودستایی نباشه خدایی هر دو تامون هم درس خون.( بهتر بگم خر خون).استاد قرار بود امتحان میان ترم بگیره که نصف نمره پایان ترم رو تشکیل میداد.خیلی خونده بودم.داشتم میرفتم دانشگاه ، یکی از دوستام زنگ زد گفت: من نمیتونم بیام سرجسله ، میتونی به جای منم یه پاسخ نامه بنویسی و با اسمم رد کنی؟ گفتم سعی خودم رو میکنم.خلاصه امتحان رو هم به جای خودم هم به جای دوستم دادم. شب امتحان پایان ترم رسید . تا ۱۲ شب داشتم درس میخوندم.اصولا بچه های خوابگاه اگه سوالی داشتند، نزد من می اومدند . امتحان رو طوری دادم که حتم داشتم اگه ۲۰ نشم ۱۹ میشم...و همین طور دوست همشهری مون.جواب نمره ها که توی سایت اومد، تعجب کردم.همه نمره های خوبی گرفته بودن.حتی اون دوستم که من به جاش امتحان میان ترم داده بودم نمره اش خیل خوب شده بود.من و دوست همشهری مون هر دو شدیم۱۰...

کلی دنبال استاد این ور و اور دویدیم تا بلاخره راضیش کردیم تا برگه های مارو دوباره تصحیح بکنه.حدودا این التماس و درخواست یک هفته طول کشید.پدرمون در اومد.دوتا افغانی کمترین نمره ها...

خلاصه استاد نمره هارو تغییر داد.به هر دوتامون نمره داده بود..

هر دومون شدیم : 10/25



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

سلام مجدد... 
موضوع: روزمره جمعه پنجم اسفند 1390 23:54
دیگه داشتم کم کم این جارو یادم میرفت.یادش بخیر با چه ذوق و شوقی اینجا رو راه اندازی کرده بودیم.اوایل دونفر بودیم.اما حالا اون خودش  مستقل شده...

این مدت بخاطر یه سری گرفتاری ها نتونستم بیام به آبی فام سربزنم.هر چی منتظر شدم کمتر بشه ؛ بیشتر شد که کمتر نشد.فقط به خاطر تعصب چندتا از استادام توی دانشگاه؛نسبت به افغانی معدل این ترمم خیلی کم شد.هرجور باهاشون تا کردم جواب نداد.شاید بعضی از همشهری های ما تمام مشکلات دانشگاه رو؛ ورود به دانشگاه بدونن؛ اما وقتی وارد دانشگاه های اینجا بشی،تازه میفهمی که اول بدبختی هاست.مشکلات ورود به دانشگاه رو فقط یه دست گرمی بدونید...

آهنی که میخواد به شکل مطلوب برسه باید ضربات چکش آهنگر رو تحمل کنه....

هستم از این به بعد در خدمت تون....



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

تا اطلاع ثانوی.... 
موضوع: روزمره شنبه بیست و هشتم آبان 1390 19:21

و اما امروز ..
گونهایم گُر گرفته است .
خسته نیستم ، میخواهم تنها بمانم ، در را آهسته ببندید !
شبی، خواب باران و پائیز نیامده را دیدم ، انگار که تعبیر تمام رفتن ها ، بازگشت با زادروز شقایق است .
به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.
باران که باز بیاید میماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت خداحافظ ...



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارید و آن را دنبال می کنید به شما پیشنهاد می‌کنم این کار را با استفاده از خوراک انجام دهید تا درکنار اطلاع سریع از به‌روز رسانی وبلاگ بدون مراجعه به وبلاگ مطالب را بخوانید.
خوراک
Copyright 2009 - abifam.blogfa.com & Designer: GoleNarges (Aj)